اخرین عشق

 

نوع مطلب :خبر ،اجتماعی ،

نوشته شده توسط:miniport

 


سلام به همه دوستام اگه می بینید خیلی کمکم مطلب میزارم فقط و فقط بخاطر مشغله کاریه و نه چیز دیگه از دوستانی که مارو تو این مدت مورد لطفشون قرار دادن کمال تشکر رو دارم

مدتی هست که به بازی خانمان سوز تراوین روی اوردم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه چون همش وقت تلف کردن و رهایی ازش هم خیلی سخت ولی تو همه جوامع مجازی نقاط مثبتی رو هم میشه پیدا کردبعضی هاشون حتی ادم رو حسابی تکون میده امروز که داشتم مطالب پروفایل یکی از بچه ها رو میخوندم یه مطلب خیلی منو تکون داد

گفتم بد نیست بر شما هم بزارم شاید سبب خیر شدیم و شما رو هم یه تکونکی داد 

عینن نقل قول رو براتون میزارم:

" اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف ۲۰ روز بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… روزی ۵۰۰ تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم .اما آخرین باری که حسابی غارتش کردم رفت دیگه پیداش نشد.۲ روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر محمد هستم اگه میشه با این شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب ندید.


مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر محمد باشه و نه ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش یاشم .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به محمد رسید که بهویی دیدم که مثل بجه ها شروووع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که آروم شد گفت : آقا علیرضا محمد من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست زنده بمونه …. وااای چی میشنیدم پسر بچه ۱۳ ساله ای که یک ماه بیشتر از عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره . پدر محمد میگفت آزادش گذاشتن هر کاری دوس داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا پدر محمد تا میتونه سرباز بسازه و فرداییش به پسرش بگه که سربازای منو زده داغون کرده و من خودم الان فارم شدم .



از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو غارت کنه و ببره سربازاش اومدن و بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بجه در روزهای آخر عمرش رو بهش یر گردوندم کار من در اومده بود روزی ۳۰ بار حمله میداد و من باید جا خالی میدادم تا بیاد جمع کنه ببره تو این بین چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسششون بود که کی حمله میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من ۲۴ ساعته حواسم بود که اگه محمد حمله زد براش منابع بذارم تا ببره حتی از دهات دیگه انتفال میدادم که یربازاش پروپیمون برگردن.و جالب تر اینکه هر دومون از این وضعیت راضی بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو جوابش اشاره به ۱۰ روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من ۱۷ ۱۸ تا دهکده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من ده چیف کنه و من اتفاقا یه ده تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و از این روند بی اندازه خوشحال بودم یک ماهی که پدر محمد گفته بود داره به مرز ۲ ماه میرسه و آرزو میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهمده هامو بدم محمد چیف کنه و هرگز روز آخر فرا نرسه .


اما ۲۰ روز پیش بهویی اکانت محمد حذف شد و من دیگر هیچ خبری از محمد نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم در این مدت تو این بی خبری بودم تا اینکه امروز ایمیلی گرفتم از پدر محمد که قسمتی از متن اون اینطوری نوشته شده بود :
امروز هفت روز از رفتن محمد من میگذرد که گویی ۷۰ سال برای من گذشت . پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این دردو رنج این دنیا را تحمل کند . سرم گیج رفت با اینکه محمد رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده بودم .فسمت محمد هم همین بود .



اشکم در اومد رفتم بیرون پشت خونم یه جنگل کاجه ۲ ساعت تو جنگل فدم زدم و هر لحظه تصویری خیالی از محمد که من ندیده بودمش تو ذهنم میومد تو دلم میگفتم پسر کاش بودیو من هر آنچه دل کوچیکتو راضی میکرد برات انجام میدادم کاش عمرت بیشتر به دنیا بود و کاش خارج از دنیای مجازی دیگر لذت های زندگی رو نیز درک میکردی تو دلم گفتم ای آنکس که ندیده شناختمت برو به خود خدا میسپارمت .


این نوجوان ۱۳ ساله گناهی که نداشت خداوند روحش رو سرشار از شادی و لذت ابدی قرار بدهد انشاالله



علیرضا پانزدهم آگوست ۲۰۱۰-۰۸-۱۴ استکهلم "

بعضی وقتا ازخیلی کارها به راحتی میگذریم بدون اینکه بدونیم چقد میتونه بر دیگرون مهم و حیاتی باشه!!!

   راستی امروز روز  تولدم بود امیدوارم هیچ خونواده ای داغ عزیزانشو نبینه



عشق زمینی

 

نوع مطلب :اموزشی ،اجتماعی ،

نوشته شده توسط: pcasso

نمیدونم حکمت این عشق چیه که اینجوری بعضی هارو زیرو رو میکنه

چند روز پیش داشتم اساسیه خونمون رو مرتب میکردم که چشمم به یه نامه عاشقانه افتاد

وقتی نشستم خوندمش بدجوری منقلب شدم

اولش نمیخواستم این نامه رو براتون بزرام ولی گفتم شاید بعضی ها هم مثل من یه خورده به فکر فرو برن واطرافشون رو بیشتر نگاه کنن

بالاخره خلاصه ای از نامه رو براتون گذاشتم

زندگی من سعید جونم سلام

اول از همه اینکه خدایا صد هزار بار شکرت که سعید جونم رو نصیبم کردی که همه زندگیمو و قلبمو به پاش بریزم

سعید جونم از وقتی که اومدی توی زندگیم ،زندگیم رنگ و بوی قشنگی به خودش گرفت باوجودت به زندگیم معنی دادی قبلا زندگی رو اینطوری قشنگ ندیده بودم قلبم برای هیچ کس نمی تپید

اما وقتی که اومدی قلبم برات تپید به طوری که حاظر شدم جونمم فدات کنم میدونم ارزش تو بالاتر از این حرفهاست همیشه میگم اینقدر خوب و آقایی که جونمم برای صدقه سری تو کمه اما خوب ببخشید برای صدقه سریت چیزی با ارزش تر وبالاتر از جونم ندارم.

توی این مدت دوری درست که خیلی اذیت شدم تو هم اذیت شدی ولی بازم همش برام قشنگ و شیرین بود که هیچوقت حتی یک ثانیه از این لحظه های با تو بودن رو با دنیا عوظ نمی کنم زیاد خسته میشدم ، دلتنگت میشدم ،اینقدر به عکست نگاه می کردم که شبا همینطوری خوابم میبرد اما الان میگم تا به حال هیچوقت پشیمون نشدم  همیشه خدارو شکر کردم که همه اون اتفاقات افتاد که الان تو توی قلبمی.

به جون عزیز ترین کسم که تویی هیچ کسی تو زندگیم نبوده تو اولین و آخرین مرد زندگیمی

سعید جونم ،همه زندگی من،همیشه آرزوم این بوده که تو مرد زندگیم باشی زیر سایه خدای مهربون

همیشه سایت بالای سرم باشه تا آخر عمرم حتی اون دنیا البته ایشا... بعداز 120 سال عمر با عزت

میبینی باهام چیکار کردی که حتی نمیتونم تو خونه خودمون هم بدون تو طاقت بیارم

هر جا که میرم تو رو میبینم  همش تو جلوی چشامی  شبا با یاد تو میخوابم صب با اسم تو بیدار میشم  همه لحظه های زندگیم با وجود تو پر شده میدونم توی قلبمی اما میخوام همیشه کنارمم باشی  چون وقتی کنارمی  دلم آروم میگیره انگار دنیارو بهم دادن

میدونم لیاقت خانومیت رو ندارم اما به خدا قسم تمام سعیمو میکنم تا بتونم حداقل برات کنیزی کنم اگرم میگم زودتر بیا برای اینکه هر جی بیشتر میگذره طاقتم کمتر میشه ویا به قول خودت حول تر میشم خوب چیکار کنم دیگه تقصیر تو که اینقدر خوب وآقایی

میدونی قشنگترین ومهمترین چیز برای یه معشوق چیه اینکه بدون عشقش اون رو بیشتر از خودش دوست داره

پس لطفا تو هم منو خیلی دوس داشته باش و هیچ وقت تنهام نذار

در آخر چندتا قول بهم بده ازاون قولای مردونتا

قول بده که هیچ وقت تنهام نمیزاری

تو همه سختیها پیشم میمونی و هر جا خواستی بری منم با خودت ببری

دوم اینکه هیچوقت بهم دروغ نگو اگه حتی به قول خودت مصلحتی هم باشه

سوم اینکه باهام دعوا نکنی اگرم خیلی از دستم ناراحت شدی یه ذره باهام دعوا کن اگه زیاد دعوام کنی الان بگم دلم میشکنه ها

چهارم اینکه حرف  حرف من رئیس تو ولی حرف حرف من باشه قبول

و درآخر بهم قول بده توی قلبت فقط من باشم

یادت باشه توی یه قلب فقط یه خدا جا میگیره و یه عشق پاک زمینی

هیچوقت دوتا عشق زمینی تو یه قلب جا نمیگیره

ببخشید خیلی حرف زدم میدونم خوب ننوشتم بالاخره اولین بارم بود که برای یه نفر نامه مینویسم به بزرگی و آقایی خودت ببخش

در ضمن مواظب خودت باش و اینو بدون که همیشه یکی هست که بی صبرانه منتظر برگشتت هست

به امید اون روز وهمه روزاه قشنگ با تو بودن

از همین جا میبوسمت وتو رو به خدای بزرگ میسپرم

از طرف کسی که حاظر همه زندگیش رو فدای یه لحظه خوشحالی تو بکنه

عزیزت سارا

=======================================================

همیشه فکر میکردم که هیچ عشق زمینی ارزش پرستیدن رو نداره ولی حالا....

کاش میشد ما هم یه معشوق  داشتیم که اینجوری مارو میپرستید

حالا میتونم یه خورده داستانای لیلی و مجنون رو باور کنم.

داداشم میگفت وقتی ادم با دوست دخترش قرار میزاره عمرا اگه سر قرار دیر برسه  ولی نمیدونم چرا موقع قرار گذاشتن با خدا همیشه دیر میرسیم!

 





فریدون فروغی سه شنبه 22 مهر 1393
این نیز بگذرد... چهارشنبه 13 آذر 1392
تجدید میثاق دوشنبه 16 بهمن 1391
زمستونم بهاره... چهارشنبه 28 دی 1390
شب یلدا پنجشنبه 1 دی 1390
استخر مشترک زنان و مردان درقم جمعه 18 آذر 1390
لیست قیمت لبتاپ های جدید پنجشنبه 26 آبان 1390
نوروز 1390 چهارشنبه 3 فروردین 1390
اخرین عشق یکشنبه 11 مهر 1389
شاد باش جمعه 19 شهریور 1389
سکوت پنجشنبه 10 تیر 1389
..:: موزو انشا: عزدواج ::.. جمعه 9 بهمن 1388
تحولات،آری یا نه؟ چهارشنبه 16 دی 1388
عشق زمینی سه شنبه 24 آذر 1388
غریبه شنبه 7 آذر 1388
اتفاقات مهم ماه یکشنبه 17 آبان 1388
مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج کنم سه شنبه 5 آبان 1388
درد دل؟ پنجشنبه 23 مهر 1388
تولد مبارک جمعه 10 مهر 1388
شعر نو جمعه 3 مهر 1388
تلوزیون 55 اینچی در عینک آفتابی! شنبه 28 شهریور 1388
یاد داشت جمعه 27 شهریور 1388
دلفین ها هم فکر می‌کنند چهارشنبه 25 شهریور 1388
مصرف سبزیجات عامل تقویت هوش دوشنبه 23 شهریور 1388
بتون انتقال دهنده نور تولید شد یکشنبه 22 شهریور 1388
شب های احیا؟ سه شنبه 17 شهریور 1388
میهن بلاگ هک شد؟ شنبه 7 شهریور 1388
فواید خوردن سحری چهارشنبه 4 شهریور 1388
حلول ماه مبارک رمضان جمعه 30 مرداد 1388
وبلاگها کتاب الکترونیک می‌شوند سه شنبه 27 مرداد 1388
لیست آخرین پستها
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic